چه کنم با دل خویش؟

آه آه از دل من

که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من

زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش

چه کنم با دل خویش؟

 

چه دل مسکینی؟

که غمین می شود اندر غم هر غمگینی

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش

چه کنم با دل خویش؟

 

در دلم هست هوس

که رسد در همه احوال به درد همه کس

چه امیری متمول چه فقیری درویش

چه کنم با دل خویش؟

 

طفل عریانی دید

چشم گریانی و احوال پریشانی دید

شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش

چه کنم با دل خویش؟

 

دیده گردید فقیر

بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر

چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو

زارم از دست عدو

بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش

چه کنم با دل خویش؟

 

گر در افتم با مار

نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار

لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش

چه کنم با دل خویش؟

 

دارد این دل اصرار

که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار

همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش

چه کنم با دل خویش؟

 

از برای همه کس

دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

چه کنم با دل خویش؟

 

 

                                                    ابوالقاسم حالت

/ 4 نظر / 16 بازدید
فرانک

قالب وبلاگتون خیلی زیبا است[ماچ]لطفاَ به وبلاگ من هم سر بزنید[خجالت] خوشحال میشوم [هورا]مرسی[تایید]

بار آخر،من ورق را با دلم بور میزنم! بار دیگر حكم كن! اما نه بی دل! با دلت،دل حكم كن! حكم دل: هر كه دل دارد بیاندازد وسط! تا كه ما دلهایمان را رو كنیم! دل كه روی دل بیافتاد، عشق حاكم میشود! پس به حكم عشق بازی میكنیم! این دل من! رو بكن حالا دلت را...! دل نداری؟ بور بزن اندیشه ات را...!حكم لازم: دل گرفتن دل سپردن!‏!

بار آخر،من ورق را با دلم بور میزنم! بار دیگر حكم كن! اما نه بی دل! با دلت،دل حكم كن! حكم دل: هر كه دل دارد بیاندازد وسط! تا كه ما دلهایمان را رو كنیم! دل كه روی دل بیافتاد، عشق حاكم میشود! پس به حكم عشق بازی میكنیم! این دل من! رو بكن حالا دلت را...! دل نداری؟ بور بزن اندیشه ات را...!حكم لازم: دل گرفتن دل سپردن!‏!

perfect